فريدون بن احمد سپهسالار

232

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

گر شدم خاك ره عشق مرا خرد مبين * آنكه كوبد در وصل تو كجا باشد خرد آستينم ز گهرهاى نهانى پر دار * آستينى كه بسى اشك از دين ديده سترد شحنهء عشق چو افشرد كسى را شب تار * ماهت اندر بر سيمينش بر احمد بفشرد دل آواره اگر از كرمت بازآيد * قصهء شب بود و قرص مه و اشتر كرد خون ما در تن ما آب حياتست و خوشست * چون برون آمد از آن جاى ببينش همه درد اين جمادات ز آغاز نه آبى بودند * سردسيريست جهان آمد يك‌يك بفشرد مفسر آن آب سخن را و از آن خيمه مساز * كه وى اطلس بود آن‌سو و ازين جانب برد هله جز مشك سر زلف دلارام مبوى * كو چنين بوى خوشش باد صبا مىآورد شمس تبريز كه خورشيد معانى گوئيم * معنى و صورت ما او بظهور مىآورد